X
تبلیغات
پـــا به پــ ـای رفــتـ ـن و نـ ـرفـتـن

1-

مترو هم خوبه واسه فکر کردن به کارای گاویت!
مثلا اینکه یه دختر خیلی کله خر تر از خر میتونه باشه که یه هفته سفر خارج از کشور بدون اطلاع خانواده تو زندگیش داشته باشه :-|
اولی میگه : پشیمون نیستم و باز هم موقعیتش پیش بیاد میرم تا لااقل به یک تنِ خودم بفهمونم که اگه میگم مخالف تبعیض جنسیتی هستم ثابت هم میکنم ،یا همونقدری که برای یه پسر تو یه سفر تنها اتفاق بدی رخ نمیده واسه دختر هم "میتونه" رخ نده!
دومی میگه: هزار و یک اتفاق بد میتونست بیفته که از خرشانسیِ تو نیفتاد و همیشه تو رو شانس نیستی پس دیگه امتحانش نکن.
این دوراهی ذهنِ منِ تو یکی از هزاران حرکتِ گاوگونه ی زندگیم...
شما به کدوم دوراهیِ من نزدیکید؟

2-

به تنهاییت قسم تنهایِ تنهام اگر دستم تو دستِ تو نباشه . . .

http://upir.ir/931/2014-04-09-14.jpg

3-

یه فرهنگی داریم ما ایرونیا که حفظش کردیم و مثلِ خیلی از فرهنگ ها به بادش ندادیم...
جوگیری ،یا همان همرنگ جماعت شدن (تو تاریخ نگاه کنید همه انقلابهامون رو به بهای این فرهنگ داریم که یه ارثِ از پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر بزرگانمون!)...متاسفانه چند روز پیش فهمیدم که کمی توش کنترل دارم ولی دچارش هم خیلی شدم! قول دادم به خودمـ تو سالِ جدید هرگز دچار این فرهنگ نشم!

4-

میای با یکی شرط ببندی خودتُ میکشی به شرط معین کنی به نتیجه نمیرسی میگی تو بگو اون از تو بدتر...به این نتیجه میرسید هیچی نمیخواین از هم ، جز با هم بودن این خودِ علاقه س اونم از نوعِ صحیح ...
به اتفاق بدی که نیفتاده فکر نکردن هم خیلی حرفِ...اشــاره مستقیم به موسیقی زیر هم نکردم اصن!


تو سال 93 عزم کردم تو پا به پا عدد داشته باشیم ،به یاد وحید در سال 89 : (
کمی جداتر از روزنوشت در همبلاگ (کلیک)
به شدت ازتون میخوام تو نظرسنجی همعکس شرکت کنید (کلیک)

+ تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 20:31 نويسنده سعیده |



http://upir.ir/931/3333333_3fdaa.jpg

+ تاريخ دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 15:44 نويسنده سعیده

خدا کجای زندگی ماست؟

نماز میخونید؟ نه ببخشید "نمــاز" میخونید؟ *

 پیشتر ها یه گروه بودیم ...تیم اسکیت . . .
یکیمون معتاد شد ، یه پسر 21/22 ساله

بچه های تیممون موهای سیخ سیخ داشتن! شلوارای رنگی ! جین های تنگ ، خالکوبی های مسخره ! یقه های باز ! مدرن تاکینگ گوش میدادن تو ماشین های کف خواب ! اگزوز ماشیناشون صدای موشک میداد ! دختراشون بلند بلند و بی مهابا با پسرای هم تیم میخندیدن ! بعضی وقتا باد روسریشونُ مینداخت و... ، شما بهشون چی میگید؟ آها قبیله بی مصرف ها!

 یکی از خوبامون این آخرا ملنگ بود گند میزد به فری استایل تیم !رفتیم تو نخش دیدیم زده تو کار کراک
یه عهد ساده بود . . . اینکه زورکی مجیدُ بکشیم پیست تا 12 شب تمرین سنگین کنیم تا ببینیم زد به خماری لودگی کنیم بخندونیمش...دخترای این قبیله بی مصرف پرِ لبخند های گل و گشاد بی منظور بودن تو صورت بی حال و خمارِ مجید ، یهو عصبانی میشد گر میگرفت ، فقط احمق بازی درمیاوردیم کارش به کتک زدن میرسید مقابله نمیکردیم فقط با مهربونی  میخندیدیمـ...
مجید الآن یه پسر 27/28 ساله س ،5 سالِ که به سیگار هم نزدیک نشده.

خدا لا به لای جلف بازی اون بی مصرف ها جــــــا موند و من سالهای سالِ که تو آسمون دنبالشم!   

http://upir.ir/931/19922315213925257173130451151521901781323144.jpg

*آنکه باید بگیره گرفت

+اگه منُ تو عکس پیدا کردید، این اولین نشست وبلاگ نویسان بود 30 اردیبهشت 89
خبر دارم که 2/3 نفر از عزیزان دیگه بینِ ما نیستن متاسفانه
کارت منو یزدانمهر ،ضربدری دست همِ - الآن دیگه وب نویس نیست ،ارتشیِ  (فرمانده شون آماده باش حمله هوایی داده) یا 4 تا مرزبان باقی مونده رو برمیگردونن یا... یزدان این کارت توئه تو کارت منو داری هنوز؟  

++عکس : عباس زادگان

من همـ همبلاگی ام

+ تاريخ پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 0:39 نويسنده سعیده |

در خودکار خروجی مترو باز نمیشد، روی خانوما باز میشد روی آقایون نه! (مدل جدید!)
اولش خندم گرفت که آقاهه ایستاد و گفت خانوما رو باز میکنه! گفتم چرنده رفتم باز نکرد گفتم دیدید آقا وقتی باز نکنه باز نمیکنه چشمیش خرابه ؛ که دوستم رفت و باز شد . . . نگاه ها درگیر هویت من بود و من درگیر خجالت!

یه تنه مرد بودن به همون اندازه سختِ که یه تنه زن بودن
اگه مرد/زن -ی تو زندگیتون هست ،هرچند بد یا خیلی بد
خوبش کنید ولی از دستش ندید...
سختی که از حد بگذره آدم معتادِ یک فساد میشه!

صبح به صبح...
من و یه جفت چشم رو به آسمون
خدایا...هرزه نشدنِ دلم با تو!

http://upir.ir/files92be/857a1fd6f0da1.jpg


عکس نوشت:مثِ یه جنایتکار نگام میکردن . حق داشتن من زنده موندم و یکی از اونا باید میرفت :( شما با قربانی موافقید؟

+بیشتر از پوشیدنِ 13 روز لباسِ نو خوشحال میکنه آدمُ یه فیش از موسسه محک.

++آخرین پستِ امسال...شما که تبریکا رو گفتید و گرفتید ولی حالا من میگم نوروزتون پیروز موفقیت ها رو نگه دارید و شکستها رو بریزید دور با یه تجربه برید به سمت آینده...بشکاف برو جلو (من پر خاطره خوبم از همین سه واژه)


من عاشقِ این آهنگم ،ببخشید که عیدت مبارک نذاشتم ،حسِ خوب نویسنده به این آهنگُ بهش ببخشید :)


+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 15:11 نويسنده سعیده |

تو راه بازگشت بودم با یه حال خوشـ، شبهای قبل عید بود و روبروم پر از چراغ خطر!همه پاشون رو ترمز ، و طبق معمول همت قفل.

به هیکلش میخورد خیلی جوون باشه صورتشُ سیاه کرده بود ،تو یه لباس قرمز خودشُ  تکون میداد و تمبک میزد
الاغ؟! طبق معمول یکی شیشه رو داد پایینُ  به یه راننده دیگه که نمیدونم چی بینشون گذشته بود گفت.

و اما الاغ (قرار نیست همیشه واما عشق باشه که برای بعضیا الاغ هم عشقِ)..برای تو چه مفهومی داره؟جایی رو میشناسم تو همین تهران دو ماهی یکبار تو بهترین وضعشون یکی از اینا رو سر ببرن 8 خانوار بریزن سر گوشتش ،کله پاچه شُ درست کنن و با خونش هم شیره تریاکُ غلیظ

و اما الاغ...امید هشت خونوادس شاید...راستی اون متری 30 میلیون به مجردم میدن؟*

یکی بغلم بوق زد ،برگشتم سمتش که یه آقای جوون:خانم ببخشید... .فک کنم رنگِ رژ لبم یه کم تند بود ، پاکش کردم...بیرونی نیست غر نزن سعیده مشکل بیرونی نیست ؛همیشه اول خودت!

زدم کنار ،چراغا قرمز بود و من و این همه چراغ قرمز نمیتونیم با هم بریم خونه ،اکسیژن لازم بود
یه صدای وحشتناک یه جیغ و برگشتم...یه موتور پخش زمین بود یه دختر با لباس مدرسه یه طرف یه پسر هم اونطرف.
پسرِ نبض نداشت ولی دختره هنوز تکون میخورد رفتم کنارش گفت:مامانم نفهمه با هم بودیم...هنوز بهش لبخند نزده بودمـ که رفت...

یه حسِ عجیب بود حالِ من
چیزی شبیه عبادتـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
http://upir.ir/files92be/25ef37cf7a841.jpg

*
شنبه عصر با ماشین به یه مقصد نامعلوم زدم بیرون ، با یه تماس تلفنی و کاملا اتفاقی مسیر شد -تهران-الهیه-چناران و برج سوپرلوکس چناران پارک! ( گرانترین مجتمع مسکونی تهران-متری 30 میلیون (کلیک) )
نمیدونستم مهندس با من چیکار داره و دقیقا چی اون داخل انتظار منُ میکشه...پارک ماشین ؛ گذر از یه فرش قرمز و ورودی و طراحی فضای سبز فوق العاده ش لابی و آکواریوم تعبیه شده زیر پات داخل یکی از ورودیها و من توی دلم هی : دست مریزاد آقای فرزاد دلیری احسنت، قدم از قدم احسنت و درود بود که من نثار مهندس این سازه میکردم.
تا رسیدم به دفتر آقای مهندس اجرایی ...
پس از کلی صحبت حرف این شد که منُ میخوان سرپرست یه کارگاه ساختمونی دیگه با همین رنج مهندس و سازه بکنن ، ذوقی که اون لحظه داشتم رو فقط یکبار قبل در 22ام اردیبهشت سال 88 تجربه کردمـ.

تو راه برگشت بودم که گفت ،هی تو!

به من قول دادی تو حال خوب یاد حال بداش باشی


+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 19:38 نويسنده سعیده |

معراجیهـا صدر جدول فروش بودنش یه آزارِ...
و وقتی پشت به پشت بعد از "معراجیهـا" فیلمـ "چ" رو میبینی ،عمق فاجعه فیلم اول واست قابل لمس میشه.

با تحریم کردن فیلمـ موافقـ نبوده و نیستمـ ،که اتفاقا یه سری فیلمهـای سخیف رو ببینید که بفهمید وجودش همزمان با یه فیلم دیگه چه فاجعه ایِ و این عمقش قابل بیان نیست خودتون باید درکش کنید.که شاید بعدهـا زبان به اعتراضی "همگانی" گشوده شه واسه نابودیِ این ژانر فیلمـ =>> گیشه!


فیلمـِ اولُ با دوستم دیدم ،باید بگم بیشتر از پرده سینما جفت مرغِ عشقِ بغلمـ نظرمُ جلب کرد.
فیلمِ دومُ تنهـا رفتمـ...و میدونستم فیلمیِ که باید کاغذ قلم همرات باشه...که بنویسی یادت نره
چمران: تا وقتی صدای اذان از گلدسته میاد ناامیدی گناهِ کبیره ست . . .

(تو تاریکی نوشتن صفای دیگری دارد ،امتحان کنید گفتنی نیست.)


http://upir.ir/files92be/4d43946ddd701.jpg


+پاسخ کامنتای پست قبل سخت بود ،میزان شناختم هرچه بیشتر سخت تر ولی خب دو سه تا پیامِ فوقِ تشکر گرفتم فک کنم قانعمـ کرد که سربلندمـ

++در مورد عکس سه نفره بالا توضیحی ندارمـ :)

+++پنج شنبه که کل روزمُ با شکوفه ی قشنگمـ سر کردم همه نوع هوایی دیدیم!بارونی-آفتابی-ابری! برف کم داشت فقط اونم باشه برف شادی

سیگارشُ گذاشت دمِ در و خودش داخل مغازه شد ،این آدم احترامُ تحمیل میکنه من تو صحبت کردن با این آدم دچار هول شدگی میشم با اینکه هیچ شناختی ازش ندارم...و بد به حال ما که از دیدن فرهنگ هول میشیم نه بی فرهنگی!بدِ که الاغ گفتن یه راننده واست عادی باشه و تمدن یه رهگذر غیرعادی :|


+ تاريخ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 13:19 نويسنده سعیده |