همگام با صدای اذان از حسینیه ارشاد میرسم دفتر...هنوز گلهای دوخته شده روی این سجاده بوی بهشت میدن

لوردراپه رو میکشم بالا، فضای 360 درجه شیشه ی دفتر و صحنه ی فوق العاده ی طلوع خورشید...

خورشیدی که نرم نرم بالا میاد و اشکی که گرم گرم میریزه ... .

دارم میگذرم ، از همه ی روزهای زرد و کدر زندگیم...از اجبار فکر کردن به ازدواج با مردی با 18 سال اختلاف سنی محض خاطر ، دلار ! از خیانت به مملکت ، از خنجر زدن به اصالت همه ی حس وطن پرستیت محضِ خاطر دلار! از فکر ترک تحصیل یا مرخصی ترمی به اجبار کار تمام وقت ، اقتصاد! از دردِ جمله ی مزخرفِ دخترا که بابایی میشن."! ،از نظارت صحنه ی قتل از یک قدمیِ مقتول شدن...

از تو که با اینکار  ضعفتُ ثابت کردی و صحت انتخاب من برای ترک تو رو ، تصدیق!...حالا تمامِ من از تو شده یه خیرات شب جمعه ای و افسوس همیشگی من برای ادامه زندگی که میتونستی بسازی ، ولی ضعیف تر از یه سازنده بودی به همین سادگی ... .

نباید فرار کرد ، از تهدیدی که هنوز باقیست ! از اصالت جمله ی : آدمای موفق دشمن زیاد دارن ! سعیده ! دشمنای تو دیگه موش مرده نیستن ! قوی شدن چون تو هم قوی شدی...مرگ سایه به سایه دنبالتِ ولی زندگی قرار نیست تعطیل بشه... ها؟ مثلِ همه ی ترسهـای زندگیم رو تو هم خط قرمز کشیدم ، ازت فرار نمیکنم میخوام باهات زندگی کنم!

آخر هفته گذشته تو انزلی ، به پشت نشست جلوم تا منی که شنام تعریف چندانی نداره بگیرمشُ بزنیم به خارج از محدوده حفاظت شده ی ساحل قو...فکر اینکه برای اولین بار به مردی تکیه کنم ، منی که اعتمادُ ساعت 21 گذاشتم دم در ؛ امـا قرار نیست ورژن جدید اشتباه مادرم باشم ، یک مرد تحمل زندگی با یه مرد دیگه رو زیر یه سقف نداره ،اینجوری شاید دووم بیارن ولی هیچوقت به آخر نمیرسن...شونه هاشُ میگیرم  ،محکمِ محکم و بـا هم میزنیم به دریــــــــــــا

امروز من اینجام ! دفتر یکی از بزرگترین شرکتهای فنی مهندسی که هفته ی پیش مناقصه رو برد و پارت اول کار امروز شروع میشه و این در حالیِ که من باید بعد از ظهر دفتر مجله باشم تا کارُ برای فرستادن دست لیتوگراف ببندم ، برای همین از مهندس (مدیریت) خواستم که کلیدا رو بده تا من صبح زود بیام اینجا که رفتنم به کار صدمه نزنه ، قبول کرد...اینجا 2 تا گاوصندوق عظیم الجثه حاوی همه قراردادها ، نقشه و پروژه های دست نخورده و همه دسته چکها هست که کلیدش تو همین دسته کلیدِ و رمزشُ سیصد بار آقای مهندس برای جابجایی اسناد بهم داده بود ، پارسا که کارشناس دادگستری شده و تا ظهر وقت رسیدگی داره ، خود آقای مهندس که باید بره به دو تا برج سرکشی کنه  بعیدِ قبل از ظهر برسه ؛ باقی بچه ها هم که معمارن و اجازه ندارن قبل از عمرانیها وارد عمل بشن... .

خورشید کاملا بالا اومده ، خورشید زندگیم پا به پای خورشیدِ امروز...وقت نیست سعیده دست بجنبون : )


برچسب‌ها: فرار چاره نیست
ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 16:15 نويسنده سعیده |

ثانیه ها نفسا تنبل اند...
       برایم لباس نو نمیپوشند...
امــا من صبح به صبح یک رنگ لباس تنش میکنمـ :)

 

+آقا/خانم هرچی اسمشُ میذاری بذار ولی بنده اصن در توانم نیست مثِ تو درگیر بیماریِ philemaphobia بشم.

++اصن تو ریتمِ این موزیکا نیستم برا گوش دادن ولی جالبه که خوشم اومد o_O اونی که بی ما میری سفر ببین من این آهنگا رو گوش میکنم از تو بیشتر کیف میکنم اصن ، سوخت یا بیشتر تلاش کنم ؟

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 2:19 نويسنده سعیده |