کسی بودم که میگفتمـ : ازدواج یعنی آروزهات پلمپ شد!

کسی بوده که میگفتـ : جُزام بگیرم ، زن نگیرم!

 امــا حالا... .

 

 

من تو زندگیِ جنگجویانه ی مجردیم عشقِ تابوشکستن بودم! هنوزم میگم سنتهـا ، افکار و عقاید "بد" باید ریشه کن بشه! کم اتفاق افتاد که تابوها رو بشکنم ؛ اما با وجود همسفرم داریم یک به یک تابو میشکنیم و یه سرعتِ پیشرفتِ فوق العاده ای نسبت به گذشته پیدا کردیم تو در آغوش کشیدنِ آرزوهامون => به شرحِ زیر

نذر کرده بود اگه ببخشمش و برگردم ؛ با هم بریم پابوس حضرت معصومه و شب همه رو تو خوشحالیمون شریک کنه...

صبح رفتیم پابوسُ شب قرارِ مهمونی بود ، از چگونگی و اوضاع مهمون و مهمونا بی خبر بودم...

حالا جریان مهمون چی بود ، آقای نیمه گمشده ی من جریانُ تو صفحه ی فیس بوکش نوشته بود و خواسته بود ،که برامون دعا کنن ؛ نهایتا خبر برگشتِ منُ منتشر میکنن که با این رقم آرزوی خوشبختی برامون مواجه میشه ؛ که بلافاصله بعدش تصمیم میگیره این مهمونی رو ترتیب بده که هرکس تونست بیاد ( من بی خبر بودم از این قضایا )...دمشون گرم که از این تعداد ما چیزی حدود 300/400 نفر رو تو باغ داشتیم و این به احتساب محدوده جغرافیایی ، تایم برگزاری مهمونی و ... یه رقم فوق العاده قابل توجهی بود. (تابوشکنی نخست : تایید استفاده ی درست از صفحات مجازی) طبق این موضوعات خیلی خیلی عادی بود که ما از یه سری از این افراد چیزی در حد یه اسم و عکس بدونیم و از خیلی دیگشون حتی این هم ندونیم !  

امــا مهمونی...نیمه ی گمشده خان ما تذکر داده بودن که به معنای حقیقی دورهمیِ ؛ یه تقسیمِ خوشحالی و لاغیر ، ینی بدون تدارک ترین مهمونیِ ممکن حتی اینکه تصوری هم از تعداد مهمونهـا نداشته که بخواد تدارک ببینه (تابوشکنی دوم : شکستنِ قانونِ مزخرفِ تعارف) این باعث شده بود که افراد بدون رودربایستی به صرفِ تقسیمِ محبت و عشقِ بیان و در کنار ما باشن.

چه گذشت بر مـا تو مهمونی نمیدونم...فقط بگم همه تو یه موجِ اشک میخندیدن ؛ همه پرِ آرزویِ خوب ، پرِ یه حسِ قشنگِ مشترک که اپسیلونی اختلاف با حسِ تو دلِ من با حسِ تو دل کناریشون نداشت...دچارِ یه حسِ فوقِ عاطفیِ مشترک بودیم...و اینکه همه از اول تا آخر مهمونی ایستاده بودیم...درگیرِ اشک ، لبخند ، هیجان ، فریاد ، همخونی با اجرای زنده موسیقی (که اونم لطفِ دوستان بود) ، حرکت عاشقانه و…

ساعت دوازدهِ مایل به یک بود ، چیزی اواسط مهمونی ، سه تا پلیس داخل باغ شدن

یکی از پلیسها : صاحب باغ ، صاحب مهمونی؟

تو حینِ همین پرسش هم به سر و ریخت مهمونی و مهمونا نگاه میکرد...ماهـا همه نوعِ پوششمون طبقِ هنجارِ جامعه ی اکنون بود ، ینی من و اکثریت مانتو شلوار و یه 20-30 نفر هم چادری حتی و آقایون هم عادی ترین حالت ممکن

آقای نیمه گمشده ی من : بله در خدمتم

پلیس: میتونیم یه گشت تو باغ بزنیم ؟

آقای نیمه ی گمشده ی من : حتما

که سه تا پلیس بعد از یه گشت و بو کردن شیشه های مختلف نوشیدنیِ روی میز مجددا میان کنار جمعیتِ ما و باز هم یه نگاه به ریختِ جالبِ ما یه چیزی بینِ گریه و خنده میکنه و

پلیس: موضوع مهمونیتون چیه ؟ چقدرم زیادین !

آقای نیمه گمشده ی من:قدردانی

پلیس: خوبه...چرا گریه میکنید همتون ؟

ماها همه میخندیم ، اصن دستِ خودمون نبود این قیافه ی اشک آلودِ خوشحالمون  

آقای نیمه گمشده ی من با خنده : اشکِ شوقِ

پلیس هم میخنده و میگه : چیزی ندارم بگم ، خوش باشید ... (نهایتا یه لبخندِ تحسین)

همین خوش باشید کافی بود که باز دوستی که به صورت خودجوش موسیقیِ مهمونی رو به عهده داشت با همراهاش شروع کنه (هنوز پلیس جلویِ ما ایستاده بود) :

خدا اونجاس اون بالا حواسش به ماس حالا

داره تو گوشت میگه ما مالِ همیم دیگه ^_^

که مجددا ، آقای نیمه ی گمشده منُ طبقِ عادتِ دردسر سازش * بگیره و تو هوا بچرخونه ، که همه سوت و جیغ ، که آقایون پلیس هم با خنده باغ رو ترک کنن

(تابو شکنی آخر : ایرانیهـا هم طبق حد و مرزهای قانونی میتونن از صمیم قلب خوشحال باشن ، ما اینُ ثابت کردیم )

 

 

 

موقع رفتن هرکی حرفی داشت برای ما ؛ یکی از مهمونامون یه زوج بودن ؛ گفتن عشقشون داشت روزمره میشد و ما یادشون آوردیم که نباید...نباید...نباید

یه آقا پسری اومد و گفت که ما رو به برنامه ی ماه عسل معرفی میکنه و گفتیم که اینکارُ نکنه چون ما قبول نمیکنیم ، عقب عقب رفت و گفت: من کاری که دوست دارمُ میکنم اینُ از شما دو تا یاد گرفتم و رفت

 

وقتی همه رفتن

+ مرسی که منُ بخشیدی سعیده...

-مسئولیت عشقمون سنگین شد ، به بهای به ثمر رسوندن آرزوی خوشبختیِ تک تک 2227 این آدما

 باید تلاش کنیم...هستی؟

+هستم :)

 

خدایا...میشه مرسی؟

 


 

*دردسر سازِ واقعی...کلا نیمه ی گمشده ی من دهن بین نیست این خوبه ولی دردسر سازِ وقتی این حرکتُ هر جا عشقش میکشه میکنه و ما چقدر از این خانومای رهگذر حرفِ بد شنیدیم ، منُ اذیت میکنه ولی... . فکر کنم اینبار این طرز تفکر منِ که اشتباهِ

**آرزوی همسرمـ برای همه ی دوستانمون :)


برچسب‌ها: از اون طولانیا که هایلایتاشُ بخونید کافیه
+ تاريخ شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 17:29 نويسنده سعیده |

چقدر بدبینیم آخه...اینکه قطر این کتاب به همراهِ فونتش تفاوتِ فاحشی با چاپ گذشته ش داره ، صرفا برای تلف نشدنِ وقت ماست ولاغیر

 

 

+ ادامه مطلب خارج از اصول پا به پا گونه است ، اگر خواستید نخونید ، به استثنای خواهر عزیزم که باید بخونه :)

++ای .... ... .. کسیُ که جای دندوناش آدمُ مجبور میکنه وسطِ تابستون تو خونه آستین دار بپوشی -_-


برچسب‌ها: رفتنت هم قسم خواهری را نخواهد شست از دل من
ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 13:14 نويسنده سعیده |